خرید بک لینک

از تلاطم تا مرکز (سفیدیِ بی‌نام)

شعرِ زیر، ترکیبی از تلاطم‌های شهری، تنش‌های مادی، و در نهایت، یک سفرِ معنوی به سوی سکون و وحدت.
***
از تلاطم تا مرکز (سفیدیِ بی‌نام)
خود به خودی
تنفس... پیوسته
دماسنج... وجود ندارد
ایران... در تلاطم است
در خون در ماده در بدنِ زن
درونِ دهان در بُزاق در نرمیِ بدنِ زن
در تهران
خواهش‌های نفسانی از مبدا
رها کردنِ دل
از بدخواهی دور باش
دستِ دوست‌دختر و رندی و زیرکی
آب مثلِ نور و ماهتاب
در قصد کردن
در تهران
بدونِ اندیشه
سرریز
چه کسی به تو خواهد گفت از روزِ اول ، تو نامی نداشتی و خودت را از دل رهانیدی و با خواهش‌ها نابود شدی و سفید شدی در آب در آینه در آربی اُوانسیان و چشمه را سیراب نکردن
ماده و ماده
و خدا و خدا
و ماده و خدا
ساطع شدن
و از خداییم و نیستیم و واسازی و تنانگی را بدونِ نام جلو بردیم
از ترانه از سازه
نه سکون و نه حرکت
در میانه‌یِ این هجومِ مادی،
سایه به سایه،
آبی که می‌گفتی،
حالا رنگِ آهن است؛
رنگِ خستگیِ رگ‌ها در شب‌هایِ تهران.
ما که از رهاییِ دل، به فرجامِ نابودی رسیدیم،
آن‌گونه که در آینه،
چهره‌ای بی‌نام و نشان،
فقط تلاطمِ موجی از آربی‌ اُوانسیان،
بسیار شکننده و بی‌قرار.
ما که در میانه‌یِ «واسازی»،
در جستجویِ آن «نه سکون و نه حرکت»،
به یاد آوردیم:
که چگونه از پیِ یک «خواهش»،
خود را در میانِ ماده و خدا،
گم کردیم؛
مانندِ قطره‌ای که در غوغایِ اقیانوس،
آیینه‌یِ خویشتن را گم می‌کند،
و تنها...
سفیدیِ بی‌معنایِ انزوا را می‌بیند.
دل را در درونِ دل ابقا کن از دائو
ما را بِرَهان از دائو
تاثیر نگرفته است از دائو
سفید است از دائو
بدنِ زن را در ذهن نساختن
صفا و سکون را خاستگاه کردن
بدونِ استمنا بدون خواهش و تقلا
بدونِ دستانِ آجری
سنگ-فرش‌های خیابان انقلاب و ولیعصر
سفید...در بازی کردن
جریانِ باد
عیب مردم را بِپوش
دستِ دخترت را بگیر
وقتی تو را درونِ قبر می‌گذارند و بدنِ زن دیگر وجود ندارد و خواهشی نباشد
اراده را از اراده کردن بِرَهان
وانمود کردن را از تن بِرَهان
مورچه‌هایی که تو را می‌خوردن و بدنی که خواهش ندارد
پس از آنکه مورچه‌ها،
آن «نه» را از تنِ تو چیدند،
و آنچه را که «خواستن» بود،
به خاکِ بی‌نام سپردند،
دیگر نه آهنگی است و نه سازه‌ای؛
خلاءِ ممتدِ یک «آرامشِ وحشتناک».
در خیابان‌هایی که نامِ ما را بر سنگ‌فرش‌ها نوشتند،
ما که از «دائو» فراتر رفتیم،
بدونِ آنکه از «دائو» بپرسیم،
حالا...
در میانه‌یِ عدم،
رها شده‌ایم؛
نه در بندِ جسم،
و نه در اسارتِ معنا.
آنکه در قبر،
به جایِ «بدن»،
تنهاییِ خود را در آغوش کشید،
آنکه از «وانمود کردن» به «بودن» رسید،
اوست که در نهایت،
در میانه‌یِ «ماده و خدا»،
نه خداست و نه ماده؛
اوست...
تنها،
یک «سکوتِ مطلق» در میانه‌یِ تهران.
تهران
تهران
آسمان به حضرتِ واحد رسید. دائو
تهران به حضرتِ واحد رسید
دستانِ دوست‌دختر به حضرت واحد رسید
همه چیز با یگانگیِ بزرگ
از اسبِ تورین تا perfect days تا سفید شدن و تناوب صدا و سکوت
در قصد کردن بی‌هستی و بی‌اندیشه باش. دائو
سفید مثل "من تو او مرد او زن" از آکرمن
چند دقیقه معاشقه‌ی سفید بدونِ خواهش دیدید؟
تهران سر از دروازه. بدونِ دروازه
کافکا بدونِ سیستم
تهران و آجرهایش
سقف و سقف
چون دل ناآرام است سکونی نیست
چون stillness وجود دارد، دل آرام است
تهران آرام است در stillness در دائو در سفیدی در بینامی در احدیت در توحید در مرکز باش
و در نهایت،
وقتی تهران،
در مرکزِ خود ایستاد،
و آجرها،
دیگر سنگین نبودند،
بلکه نوری بودند...
از جنسِ «بی‌نامی».
نه کافکا ماند،
نه سیستم،
نه اسب،
و نه حتی آن «معاشقه‌ی سفید»؛
فقط...
یک «مرکز»؛
که در آن،
سفیدی،
در میانه‌یِ «من، تو، او»،
به تلاقیِ بی‌نهایت رسید.
آسمان،
دائو شد،
و زمین،
به وحدت...
خیمه زد.
نهم اّمُرداد هزار و چهارصد و پنج خورشیدی .

امیر قاضی‌پور
تهران. ایران

برچسب: نویسنده: مانی رحیمی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 13:35

صفحه بندی